محمد بن على بن محمد شبانكاره اى

70

مجمع الانساب ( فارسى )

ديگر باره سوگند خورد كه من ناصحم كما . قال : « وَ قاسَمَهُما إِنِّي لَكُما لَمِنَ النَّاصِحِينَ . » « 1 » آدم گندم بخورد ، در حال حلّهء بهشت از بر و دوش آدم و حوّا هر دو بپريد و عريان شدند و پوست تن آدم و حوّا همچون ناخن بود و خداى آن پوست [ 43 ] از ايشان برآهيخت و چون به استخوان ناخن رسيد ، اين قدر كه ناخن است بماند . و چون آدم و حوّا با ناخنان نگريستندى ، از آن حلّه‌هاى بهشت يادآوردندى و بگريستندى و عورتشان برهنه شد و از يكديگر شرم داشتند . هر يكى برگى از بهشت برداشته بودند و به صورت خود باز نهاده . خداى تعالى مار را لعنت كرد و صورت او بگردانيد و هر چهار دست و پاى از وى باز ستد - و مار را در بهشت هر چهار دست و پاى بود - و غذاى او خاك كرد . پس ايشان را هر چهار از بهشت بيرون كرد : آدم و حوّا و مار و ابليس را ، چنان‌كه مىفرمايد : « اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ . » « 2 » و هر چهار پراكنده به زمين آمدند . آدم به زمين هند افتاد به سرانديب به سر كوهى نام او « تود » ، و حوّا به جدّه افتاد بر لب درياى مكّه به هفت فرسنگى مكّه ، و مار به اصفهان افتاد و ابليس به شهر نصيبين . و آدم - عليه السّلام - بر سر آن كوه نشسته بودى . و بنياد تواريخ عهد و عمر او و فرزندان او از آن روز است كه او به زمين آمد . گويند روز آدينه بود به ماه نيسان رومى پنج روز گذشته . و آدم همه روز گريستى ، چندين شبانه‌روز هيچ نخورد و گرسنه شد . خداى تعالى نخواست كه آدم بميرد . درخت گندم به جبرئيل داد و پيش آدم فرستاد . و جبرئيل او را دست آس بياموخت تا خرد كرد و خمير ساخت و مغاكى در زمين بكند و آتش كرد و خمير پخت و بخورد و همان رسم به دست گرفت . و حوّا هرگاه كه گرسنه شدى ، بر لب دريا آمدى ، آب ماهىاى را پيش او انداختى ، بگرفتى و بر سنگ تافته بريان كردى و بخوردى . آدم تا صد سال بر سر آن كوه بماند و همىگريست و هر آب كه از چشم آدم به زمين ريختى ، داروها از آن برستى كه امروز منفعت فرزندان اوست ، و در اين صد سال كشت و ورز كردى . و جبرئيل گاوى از آن گاوان دشتى گرفته بود و به آدم داده بود و او را

--> ( 1 ) . سورهء « اعراف » ، آيهء 21 . ( 2 ) . همان ، آيهء 24 .